"عقل سَرزده"

عقل بی‌سر

"عقل سَرزده"

عقل بی‌سر

حاج ملاّهادی سبزواری در 28 ذی الحجه سال 1289 ق در سبزوار دنیا را وداع گفت. به گفته شاگردِ دانشورش «میرزا اسماعیل» حکیم در آخرین روز حیاتش، دز منزل خود، وقتی درس را تمام کرد گفت: «تجلّی، واحد، متجلِّی، متجلّی له، تا کی بگویم؟!... هر کس که آخرین کلمه اش لااله الا اللّه باشد، بهشت بر او واجب است»، و بلافاصله حالتی به او دست داد که شبیه به خواب بود و تمام اعضایش بی حس شد و همان جا نیز به ناگهان قالب تن را رها و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

مراجع تقلید، صرفاً شدن نقا(د) و وقتی از ایشان پرسش می‌شود که راه جایگزین در زمینه اقتصاد و سیاست و... کجاست، جواب می‌دهند که شرع این را گفته و با دو حدیث دهن مستشکل را می‌بندند در حالیکه باید جواب بدهند که آن نظام اقتصادی و سیاسی و... مستخرَج از کلام اهل‌بیت کجاست!

سوال واضح است ولی انگار نمی‌خواهند بفهمند و یکی جواب شاذی داد که نظام از مفاهیم غربی است.

صورت نخستین این مهاد در لاتین چنین است:

.Numquam ponendo est pluritas sine necessitat

که در زبان انگلیسی:

.Entities are not to be multiplied without necessit

موجودیت‌ها یا وجودها (نهادها) نباید بدون ضرورت افزایش یابد

ترجمهٔ آزاد آن در فارسی می‌شود:

در توضیح و توصیف، بخش‌های ناضروری را حذف کن.

ولی صورت متداول‌ترش چنین است:

«میان دو نگره که توان توصیف و پیش‌بینی یکسانی دارند، ساده‌ترین را بگزین.» در این‌جا منظور از «ساده‌ترین» نگره، نگره‌ای است که کم‌ترین انگاشت‌ها در آن به کار رفته باشد.

بدین ترتیب در مواقعی که باید برای چیزی توضیحی پیدا کنیم، باید همیشه حداقل فرض‌های لازم را به کار بگیریم. بدون ضرورت نباید وجود چیزی را مسلم فرض کرد. در نگاه اول شاید نامعقول به نظر برسد که بگوییم احتمال درست بودن توضیحات ساده‌تر بیشتر از پیچیده‌ترها است؛ اما چنین است. البته شرط «مساوی بودن سایر موارد» هم در این میان اهمیت زیادی دارد.

این تعریف را ما در عالم اسلام نیز دارم که آنچه اعرف است، أبسط است و ابده است و الخ.

محیی

بهانه بر نوشت این مطلب، مشاهده کلیپ سقوط هواپیما اندونزیایی است که اکثر مسافران آن(لااقل) و به معنای أدق تمام مسافران آن مشغول ذکر در لحظات آخر هستند.

یک.

سقوط دو جنبه دارد که آنچه از برای ما مشهود است، سقوط مادی است و سقوط معنوی به علت کور بودن بصیرتمان قابل شهود نیست مگر برای اهل بصیرت و انسان سقوط مادی را که ببیند، دائماً متصل به سمت خداوند می‌شود.

دو.

در مراتب وجودی، هر مرتبه بالا، تمام کمالات مرتبه پایین‌تر را دارد ولی به نحو اتم و أشد و أکمل.

سه.

مرتبه بالاتر از ماده، مجردات است.

چهار.

ما در حال سقوط آزاد معنوی هستیم و نمونه بارزش را در معابر شهری می‌توان مشاهده کرد.

پنج.

جناب شیخ انصاری به گمانم در اول یکی از کتبشان نوشتند: که این کتاب به مثابه خوردن گوشت سگ در بیابان است که انسان را فقط از مرگ نجات می‌دهد.

شش.

این حال ماست در عصر غیبت ولی حالیمان نیست.

یا محیی الموتی، عجل لولیک الفرج.

حق

ما لغات را به لجن می‌کشیم و آن‌چنان آن‌ها را زیر لگدهای خود پایمال می‌کنیم که درباره هر لجنی صدق کند و هر چیزی مصداق آن لغت و لفظ شود و حال آنکه آن لغت از مخزن غیب آمده و حضوری در مراتب بالاتر دارد و این لفظ ظهور و تنزل آن مراتب بالاتر است و داد امیرالمؤمنین درآمد که:

الدّهر أنزلنی ثمّ أنزلنی حتّى قیل معاویة و على

بحث‌های فلسفی‌اش را بگذاریم کنار که حرف‌زا است.

یکی از همین لغات آزادی است که ما آن را لجن مال یا به قول بشرط شئ نموده‌ایم بطوری که نمی‌دانیم خود آزادی چیست و صرفاً و تنها با مصادیق ساخته شده با آن طرفیم و این اول بدبختی ماست.

مثلاً حس می‌کند که آزادی یعنی حجابِ رها و یا این‌که بتواند در گوشه خیابان شلوارش پایین بکشد و ادرار کند و یا این‌که هرطور که میلش بود بپوشد و بچرد و بخزد و از این دست مصادیق جزئی و کلی که برای ما ساخته شده ولی هیچ‌گاه نفهمیدیم که چرا این آزادی است و خلاف این آزادی نیست!

به قولی باید به دنبال آزادی لا بشرط مقسمی گشت و این بشرط شئ و خدا خودش ما را آدم کند.

خواستگاران ِ من که یادت هست؟/بینشان عشق تو مقدم بود
با تو بودن، همیشه و همه جا/شرط اصلی ِ ازدواجم بود

Wise men speak because they have something to say; fools because they have to say something

دو به شک بودن بد است ولی آیا در همین دو به شک بودن، شک داریم یا قطع؟

در لسان محققین ترجیح بلا مرجح محال است.

+ آیا دوباره کانال بزنم؟! نمی‌دانم.

با استعانت از مدد حضرت حق و امام زمان.

سخن بر امامت شاید آنچنان در محافل زیاد نشده باشد که امام کیست و چیست و کارکرد آن در شبکه هستی چیست و صرفاً به اخباری مسلکی، بیانی شده است که امام واسطه فیض است و از این مطالب تکراری و هیچگاه گفته نشده که این واسطه در فیض چیست!

در عرف عامه امام را تعریف به:

فهی على الإطلاق رئاسة دینیّة مشتملة على ترغیب عموم الناس فی حفظ مصالحهم الدینیّة و الدنیاویّة، و زجرهم عمّا یضرّهم بحسبهما.

کسی است که ریاست دینی دارد که مردم را ترغیب به حفظ مصالح دنیایی و دینی میکند و از آنچه به آنان آسیب میرساند، هشدار میدهد و دور میکند.

در عرف اهل طریقت امام چنین تعریف شده است:

(و أنّ الإمام هو القطب) فالإمامة عندهم هی الخلافة من قبل اللّه‏ 

که این شخص صاحب مقام ولایت است.

و اما در عرف اهل حقیقت چنین است:

فالإمام و الولیّ عندهم الإمام الأعظم و الولیّ المطلق المعبّر عنه بالقطب و إمام الأئمّة الّذی یکون علیه مدار الوجود و قیام الشریعة و الطریقة و الحقیقة، و إلیه مراتب الکلّ من النبیّ و الرسول و الولی‏ 

که دیدگاه در نگاه سوم و نگاه دوم به تفصیل و اجمال و اطلاق و تقیید است.(که بحثی مفصل دارد تا کِی روز چه کسی شود!)

القصه که برخی امام را تا حدی پایین می‌آورند که امام را بر هر کسی گفتنش جایز میدانند که امام نیز همچون فلان آیت الله می‌شود و در رده او پایین می‌آید.

الدهر انزلنی ثمّ انزلنی حتی یقول الناس:علی و معاویه

حق 

چندی که نبودم سوختم با این قسمت از مقتل:

 أبوه ینظر إلیه نظرة آیس منه باکیا عینه محترقا قلبه مظهرا حزنه إلى اللّه تعالى

و چون فارغ از روضه از علی‌اکبر شدیم به سراغ روضه تنهایی می‌رویم که الحق روضه سختی است.

و فی البحار عن بعض تألیفات الأصحاب: ان العباس لما رأى وحدته أتى أخاه و قال: یا أخی هل من رخصة؟ فبکى الحسین (علیه السلام) بکاء شدیدا ثم قال: یا أخی أنت صاحب لوائی و إذا مضیت تفرق عسکری. فقال العباس: قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة و أرید أن أطلب ثأری من هؤلاء المنافقین. فقال الحسین (علیه السلام): فاطلب لهؤلاء الأطفال قلیلا من الماء. فذهب العباس (علیه السلام) و وعظهم و حذرهم فلم ینفعهم، فرجع إلى أخیه فأخبره، فسمع الأطفال‌ ینادون: العطش العطش. فرکب فرسه و أخذ رمحه و القربة و قصد نحو الفرات، فأحاط به أربعة آلاف ممن کانوا موکلین بالفرات و رموه بالنبال فکشفهم و قتل منهم على ما روی ثمانین رجلا حتى دخل الماء، فلما أراد أن یشرب غرفة من الماء ذکر عطش الحسین و أهل بیته، فرمى الماء و ملأ القربة و حملها على کتفه الأیمن و توجه نحو الخیمة، فقطعوا علیه الطریق و أحاطوا به من کل جانب فحاربهم حتى ضربه نوفل الأزرق على یده الیمنى فقطعها، فحمل القربة على کتفه الأیسر فضربه نوفل فقطع یده الیسرى من الزند، فحمل القربة باسنانه و جاءه سهم فأصاب القربة و أریق ماؤها، ثم جاءه سهم آخر فأصاب صدره فانقلب عن فرسه و صاح إلى أخیه الحسین (علیه السلام) أدرکنی. فلما أتاه رآه صریعا فبکى‌